|
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای پ ن : برای دومین بار تکرار شد...!!! من... .............................................................................................................................. شاعر سحر شاه محمدی
+
نوشته شده در 21 آبان 1388 14:45 توسط وحید سرباز
اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی پ ن : این شعری بود که "مهدی اخوان ثالث" برای بزرگ مرد تاریخ ادبیات ایران"صادق هدایت " سرود .همین کافی که ...
+
نوشته شده در 9 مهر 1388 00:25 توسط وحید سرباز
بانوی خفته در شب اغوش من ،سلام! ای سایه ی تو بر سر ما بادد مستدام هر شب شراب میخورم از چشم مست تو این یک حلال تو چون میشود حرام؟ پیراهن مرا بدر از روبرو شبی داری برای پیکر من اختیار تام دریا و موج و صخره به پایت گریستند دریاو موج و صخره با پایت شدند رام امشب مرا ببخش که شعری نداشتم این چند خط فقط جهت ِعرضِ احترام کم کم ،گمان،زمان خداحافظی است ...حیف! بدرود ای زلالترین رود...والسلام.
+
نوشته شده در 4 شهريور 1388 22:02 توسط وحید سرباز
از راهی بس دراز از دشتهایی بس فراخ و از کوههای بس بلند گذر کردیم و ان روز اوج کبوتر را به نظاره نشستیم . از ردیفِ سپیدی سیاهی میتاخت و اویز ِ گلدان در منحنیِ درخشانِ امواجِ حوض به بلندای نسیم اونگ وار میرقصید کودک اما خاموش ِ خاموش در سیاه و سپید ایوان اهسته میگریست ! خورشید مستانه میتاخت و نسیم ،عاشقوار میکشید دست نوازش بر عریان اندام طفل کودک اما خاموش ِ خاموش میگریست ....! نسیم مغلوب شلاق تند افتاب گوشه ای دزدانه میلغزید و خفت موج از بُعد حوض کنار رفت! تصویر واژگون گلدان بی صدا ایستاد و کودک خاموش ِخاموش به خواب رفت... پ ن : نمیدونم چی بگم راجع به این .... کودک- ماه ...سنگ! و حنجره ای خفته در اوج ِ صدا .
+
نوشته شده در 16 مرداد 1388 23:15 توسط وحید سرباز
سنگهاي خيس "وحید سرباز "
پ ن :سنگ قبر ...خاک ... .....! ادامه مطلب
+
نوشته شده در 29 تير 1388 11:08 توسط وحید سرباز
. . . . . . . پدر! غریبترین واژه ای که به زبان اوردم .
پ ن:سخت ترین شعری که تا حالا گفتم ... اخری نوشت : ولی رفت ... دٌر نوشت :هوالباقی !
ادامه مطلب ميچرخد پ ن :ان روزها خانه ای بود زنی و مردی ان مرد : "عصا داشت " حال خانه ایست زنی و وعصایی کنج دیوار ان عصا : "مرد داشت " یعنی اون چیزایی که ... به هر حال باید سوخت و ساخت - با تو ام شاعره ی شعرهای تنهاییم بخوان مرا تا بخوانمت با هزاران جاره ی بی مرز وجودم که هر اوایش ...نوایی از وجود ی مقدس است همچون شیطان ! که می خواند ما را به عشق بازی با تو ام شاعره ی شعرهای تنهاییم بخوان مرا .. "وحید سرباز " ************************************************** بارالها !...تو خود دستگیر بی پناهانی .بی پناهان را پناه و پناهان را پناهگاه .ستونهای ایمانمان را ماده و ماده را ماهیتی .پروردگارا ببار بر من که این تن خسته با نور تو ابیاری شود و گندمزار ایمانمان با رحمت تو به ثمر نشیند .خداندا ما را دریاب که خود هیچیم /هیچ.بی تو . با دیوارهای شهر دیری ست بیگانه ام چون دیریست...نقش روی دیوار هیبتی است مردانه ! بزرگ و وهم الود ...همچون خدایی دروغین - به بلندای شیطان ! ار ی...زلالت کودکی را به همین سادگی بستیم بر چوبه ی نیستی و عشق ... و ندای عشق را از ورای گوشهای ِ کر ِ غیرتی دروغین شنیدیم. و کشتیم ... و مدفنش را گذاردیم در دلامان و چشم ...و چشم بستیم به روشنای خورشید عصمت... و کنج عزلتی تاریک منشانه - - خفتیم در سیاهی مستِ شراب ... و جز رویی از عشق را ندیدم ! نازنینم...دشتها هم لطافت اب را و سنگها سختی ان را به جان میشنوند خندان و گریان ...هر دو اما ... و تو نیز به انزوای جسدی مینگری که در خویش محبوس است ! فکر کن !....فکر کن ! که خود زندانی و زندان بان باشی انگاه خواهی دریافت که فرار ناممکنی بیش نیست . میدانی ؟...بدان : که دیگر اغوش سرد شعرهایم نیز نمیشکند عطش مرگ را در وجودم اه ...تو نمیدانی که خالق نیز نفس کشیدن را ممنوع کرده برای سربازی محکوم ذهنی مسموم میبینی نازنینم دیگر تو هم برای حرف زدن وقت نداری ...تو هم ...! نازنینم ...میدانی مونسم اکنون چند پاره کتاب است از دوران نوجوانی ام کتابهایم ...نفرین بر نویسندگان ... گند بر اموختنها خواندیم و خواندیم و خواندیم این نیز حاصلش ! ولی نازنین - بی هدف ایینه سزاوار توست تو نیز اگر عاشق باشی اگر عاشق باشی خواهی اموخت ...به خود ...که بگذری از هر چه من است انگاه خواهی دانست ...غم ِ گذران غم نیست اری ... غم ِ گذران غم نیست . "وحید سرباز " از دفتر انسوی سراب پ ن : میام ...بیاین
+
نوشته شده در 30 خرداد 1388 20:09 توسط وحید سرباز
با شمایم – ای کوردلان...راویان ِ حکایت ِ شوم ِ عشق اتش کدامین بوته ی بی ریشه را به یدک می برید که اینچنین میسوزاند ریشه هایی - که به صد توفان نلرزید.؟ های ...لاشه ی بی جان عشق بس تان نبود ! که اینچنین چشم طمع به قطره های اشک ِ من ِ دیوانه دوخته اید ؟! خبر مرگ پدر حرامزاده تان – مجنون بس نبود که اینچنین به بی عفتی شیرین حمله میبرید ؟! های ...بگویید که بدانم:مادرتان لیلی را چه شد که با حکمی تحریف شده به نام عشق به اغوش هوس باز زمین سپردید ؟ ننگ باد اینچنین غیرتتان ای دروغان – ای سیه کاران مدعی عشق مرا با شما کاری نیست مرا بیش از این با این ننگ بازار خرید عفتتان اشنا مسازید که خود شهید این عدالت بازار دروغینم. های ...با شمایم دیگر چرا مات مانده اید ؟ فاتحه تان را بر گوری دیگر برید که گوری که بر انید –تهی است. های...بایستید –سئوالی است مرا از ادم- بگوییدش: که این زنا زادگان را در چه شب داشت؟ کاش ان سرطانی که میگویند در ماهی است در دل سفید و سرخش مینشست- تا اینچنین زشت کارانی را پدر نبود راستی – مادرتان حوا را چه شد...؟! یادم امد - به دیگر عشاق هم برسانید همان حکمی که مرگ لیلی را به ارمغان اورد اینچنین بود نوشته ای : قرارداد کثیفی است عشق- محکوم به نیستی ! بروید دیگر –بیش از این مرا به نیش این خاطرات مسموم مکشید که خود شهید این تاریک ثانیه هایم... بروید که دیگر جانی نیست در بدن بروید و بگویید :قرارداد کثیفی است عشق چگونه میگویید که عشق درمان است درد را ننگ بر شما راویان حکایت شوم عشق
پ ن : این نه شعر است ...نه نثر و نه هیچ چیز دیگر ...فقط کاغذ پاره ای بود که سنگینی ان بال پرنده ای را ازرده و روحش را اسیر داشت ...این نه غزل است نه سپید... نفیری است از دیار امواجی که سالهاست عبورشان از این قلوب دیجیتالی زاییده ای محکوم را به نام عشق بر جای گذاشته که نه برای ان برنامه ریزی شده اند و نه مواد اولیه را دارا هستند که برنامه ریزی شوند ...دوستان من این نه شعر است و نه هیچ چیز دیگر ...حکایت قلبی است که روزهاست عشق را از از درون برون کرده ...نه با خواست خود .که از برای جبر زمانه ...این حکایت واقعی عشاق است نه ان چیزی که در افسانه ها از ان یاد میشود ...این نه مجنون است و نه لیلا...حکایت شومی است که سالهاست بر قلبهای سفید و پاک مردمان نشسته انها را تا مرز کفر پیش برده ...این حکایت دستهای پژمرده ی مادری است که عشقش همه فرزندان است و غرورش همه فرزندان....حکایت پدری است که عشق و هوسبازی را که لازمه ی زندگی پست مدرن امروزی است را فدای فرزندان خود ساخت ولی حال فرزندان بدون لحظه ای درنگ ان را با کثافت بازار فروش عفت و به قول خودشان ازادی معاوضه میکنند ...این حکایت شوم جنینی است که نه یک زن - بلکه از رحم یک دختر هفده ساله به زباله دانی دانشگاهش روانه میشود ...حکایت عشقی است که جز تجاوز در بر ندارد و فقط و فقط نامش به عشق میبرند ...حکایت عشقی است میان دختر و پسری که سالهاست عشق را به لبهای خود جاری ساخته و چیزی جز هوس را از ان به یادگار نگذاشته اند . ...این نه شعر است و نه جوک و نه غزل که بعد از خواندن ان تبریکی بابت زیبا بودن ان نثار نویسنده کنین ...این حکایت تک تک انانی است که به دید خود عاشقند واین عشق را برای هزاران میخواهند نه یک...با این عشق هم دامان لیلی منشان و مجنون صفتان را لکه دار کرده اند و هم پتکی بر سر فرهادها ....عشق حکایت شومی است که رواج ان حالم را بر هم میزند در این شوم بازار زندگی ....اخری نوشت :اینها همه را انلاین نوشتم پس درباره ادای کلمات و جای مناسب ان بحث نشود چون نه دوست دارم پاک کنم ان را و نه ویرایش ...این همه حرف دل من بود و بس...حق نگهدارتان در نوشت :سرطانی که در دل ماهی است :یعنی همان ماه سرطان . در اینجا از واژه ی سرطانش من استفاده کردم. و در اخر گویندمی که دیگر برای ماندن رمقی نیست مرا . "وحید سرباز" ادامه مطلب
+
نوشته شده در 17 ارديبهشت 1388 11:24 توسط وحید سرباز
دخترک - سفیدی چشمانت را از کدامین یخچال به عاریه داری که در این گرم بازار نیرنگ چشمانم را تاب دیدن نیست ؟! و تنت یادگار کدامین نقاش است که چنین - مست نقوشند - اطراف؟! دخترک! لبانت حاصل ورز کدامین استاد است که اینچنین کهنه کهنه کارند های دخترک ...یادم امد ...ساعت هم داری ؟؟ پ ن : این شعر شوء تفاهمی بیش نبود از ارتباطی... چه فرقی میکند چه بودم -چه خواهم بود !؟ انچه هستم را ببین ایستاده بی تو ... چه فرقی میکند - چه بوده ای ! به انچه میخواهی باشی بیندیش- با من -بی من. و یا اصلا چه فرقی میکند کی - کجا خواهم مرد حال زیستنم را بنگر بی تو - با تو! ایستاده ...در خود ولی دیگر نه با تو ...نه بی تو ...خنثی شاید !
پ ن : بی بندیم را بنگر در این بازار بی بند و باری-با تو -بی تو...در خلاء شاید ! ادامه مطلب فقط سکوت ميکنم! نه مثل تو -و نه مثل من و من مست می خداوندی خويش "وحید سرباز"
پ ن : هر کسی از ظن خود شد یار من ... ادامه مطلب عشق ،چیزی به جز یک موهوم ، یک "تصور نهانی" نیست .هر کسی با قوه تصور خود ش کس دیگه ای را دوست دارد و این از قوه تصور خودش است که کیف میبرد نه از ان زنی که جلوی اوست و گان میکند که او را دوست دارد .ان زن تصور نهانی خودمان است ،یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد ."صادق هدایت .صورتکها "
پ ن : چیزایی تو زندگی هست که روح ادم و مثل خوره میخوره ولی نمیشه اون رو با کسی در میون بزاری "صادق هدایت " پایانی: گر پرده بر افتد نه تو مانی و نه من* یه کم با خودمون رو راست تر باشیم تا... ابسولوت - و فریادی در قعر سکوت اب - و روشنایی در کنج سراب و حکمی تحریف شده در میانمان عشق! و الله در گوشه ی دیوار... "وحید سرباز "
پ ن :این متن رو الان نوشتم و هیچ نظری راجع بهش ندارم و دوستم ندارم که دستکاریش کنم چون از عمق وجودمه.الان حالم فقط به این ترانه میخورهکه اثر استاد کارو هست ببار ای نم نم بارون زمین خشک ر و تر کن سرود زندگی سر کن دلم تنگه - دلم تنگه.... ادامه مطلب
+
نوشته شده در 22 فروردين 1388 13:25 توسط وحید سرباز
چشماش رو بست تابلوي سياهي ديد كه روش حك شده بود "ورود ممنوع" قدم برداشت -اهسته -اهسته-و فرياد زد:ايست ! قدمها لرزان ولي بي ترديد - گرومب - زني را در اغوش كشيد مادرش را -زمين را گويم. بوي مست كننده ي كافور فضا رو فراگرفت صورتش نمايه اي از ... ولي مرده بود "وحيد سرباز"
+
نوشته شده در 5 فروردين 1388 22:15 توسط وحید سرباز
دعا بی اثر است...! وقت مردن رسیده است
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 27 اسفند 1387 23:13 توسط وحید سرباز
چرك نويسها! رهايي زني از مهلكه ي اشتراك ********************** برای اخرین بار جلوی اینه ایستاد و مستانه فریاد زد -اری ! و بعد ان دیگر هیچ نبود بی ان نقاب ... با تو ام میفهمی!؟ ********************* با دست یک دایره روی هوا رسم کرد سیاه - سیاه... با شصتش روی لبای دایره رو فشار داد دایره هیچ نگفت ! برای اخرین بار وایستاد نگاش کرد فریاد زد :نه! با دست دایره رو روی هوا پاک کرد دیگه نه او بود - نه دایره هر دو مرده بودند ! شعر "چرک نويسهای دفترم" از دفتر شعر "انسوی سراب ..." شاعر "(وحيد سرباز)"
+
نوشته شده در 22 اسفند 1387 10:03 توسط وحید سرباز
در قابی کهنه نویسنده :فکر کنم این مال تیکنی باشه
راستش الان خوابم میاد و حوصله تایپ ندارم ولی میام و میبینمتون خوش باشین ادامه مطلب بوسيد رگهايش را تک به تک و نقطه به نقطه به نقطه - تيغ - و رگها روسپی وار مست از نوازش بی شرمانه ی تيغ همچو تازه به راه رسيدگان به پاس قدر شناسی جرعه ای او را نوشاند - خون- و مستانه فرو غلطيد بر صورت زمين -جوان- ساعت هنوز مستانه ذكر ميگفت او نيز ا ز ديدن اين مستانه عشق بازی تيغ و رگ قلبش از برای عشق بازی ميزد -بی شک- بی خبر از قلب رنجورش -نميدانست که او نيز عمرش پاد گردان بود - تیک و تاک و ناگاه - ایستاد- جوان نیز -و تیغ خون میگریید - از برای مرگ رگ - معشوقه اش- ولی زمین خون میخواست و خدا در تماشا ....بی شک!؟ ادامه مطلب
+
نوشته شده در 12 اسفند 1387 22:53 توسط وحید سرباز
کدام ابشار برای فرود از صخره ای بلند غرورش را شکست ؟ کدام رود برای بستر بک دشت تشنه عصیانش را فروخت؟ رد پای صدها ستاره در یک نگاه زمزمه ی موزون چشمه ها در یک صدا دل داغ افتاب میان سکوت یک شراب کهنه پنهان شده بود . من امید را از برگ خشک و زردی اموختم که تن یه وسوسه ی باد سپرد ... رقصید و چرخید و پوسید ریشه های درخت را بوسید و بارها میان ساقه های عریان درخت رویید سپید مشکی من اسما ن خاطره هایم - پر از ستاره های مهربانی توست. مینای عزیز ...۱۱/۱۲/۱۳۸۷ بوی اسرار نیمه شب می اید و من مست در محراب - و ضو با شراب دانه های تسبیح به اسارت عصیان کرده اند . صدای ایه های عشق می اید - - دانه های تسبیح ایمان اوردند و از بند گریختند و رها شدند -اواز رود موقع رفتن چه بود ؟ - امید ابشار برای رسیدن چه بود ؟ سپید مشکی من انصاف داشته باش بهانه ی تو برای ذخیره ی قاصدک چه بود ؟ مینای عزیز....۱۰/۱۲/۱۳۸۷ باده امروز به دستان خدا ریخته شد . و سلامت گفتم- من تو را بار دگر در همین حال و هوا بود خدا - گفت فرزند جگر گوشه ی من -تو چرا تنهایی؟ به خدا مات شدم-بغض سردی در گلویم خشکید ! اشک در چشم چپم میلرزید-دست بر قلب نهادم گفتم -تو چرا میپرسی؟ و به لبخند ی گفت:چون که خود نیز چو تو تنهایم مستی ام زد بر سر -بغض سردم ترکید و دویدم سویش-و در اغوش خدا گرییدم -لحظه ای چند به حالم گریید. و لبش شانه ی سردم بوسید و به هق هق میگفت: "از همین حال -تو را یار منی باشد و بس!" لحظه ای چند در اغوش فشردم او را مستی ام از کف رفت... دگری با ر به چشمم اشکی-چند لرزید و به پایین لغزید دست بردش به سرم گفت که عشق "در زمین دگری غیر خودش میخشکید." **** و دگر بار زمین مینوشید -جرعه ای باده ز دستان خدا و سرم پاد زمان میچرخید - - در سرم چون فکری-من کجا ... حضرت دوست کجا؟!!!! "وحید سرباز"
پ ن : تمامی این شعرها و افکاری که میبینین روی صفحه من میاد همش زاده ی افکار من است و هیچگونه واقعیتی ندارد در ضمن ما از سیستم بی عشقی استفاده میکنیم و همش توهمی بیش نیست این رو گفتم که کسی فکر دیگه ای نکنه و اینم بگم تا حالا هر چی از خودم و عشق پر زده ام گفتم همش توهم بوده و دروغ . امیدوارم شماها انجوری نباشین خیلی دوستون دارم و تخیل خودم رو هم خیلی ستایش میکنم
در ضمن بعد اینکه کتابخونه دیجیتالیم رو رویا بلاگ مسدود کرد یه سایت جامع از نادر ترین کتب ممنوعه رو راه انداختم که میتوین از اینجا اونو ببینین سایت کتب ممنوعه سیاسی و رمان و شعر
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 3 اسفند 1387 10:35 توسط وحید سرباز
از حالا تا ديروزهای بی انتها .......................حق نگهدارتان باد "وحید سرباز"
|