خدایا انقد با گذشت بودی که از من هم گذشتی !

 -  با تو ام شاعره ی شعرهای تنهاییم

بخوان مرا

تا بخوانمت با هزاران جاره  ی بی مرز وجودم

که هر اوایش ...نوایی از وجود ی مقدس است

همچون شیطان !

که می خواند ما را به عشق بازی

با تو ام شاعره ی شعرهای تنهاییم

بخوان مرا ..

"وحید سرباز "

**************************************************

بارالها !...تو خود دستگیر بی پناهانی .بی پناهان را پناه و پناهان را  پناهگاه .ستونهای ایمانمان   را  ماده و ماده را ماهیتی .پروردگارا  ببار بر من که این تن خسته با نور تو ابیاری شود و گندمزار ایمانمان با  رحمت تو به ثمر نشیند .خداندا ما را دریاب که خود هیچیم /هیچ.بی تو . 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 9 تير 1388 11:01 توسط وحید سرباز | نظرات (2)


با دیوارهای شهر دیری ست بیگانه ام

چون دیریست...نقش روی دیوار

هیبتی است مردانه !

بزرگ و وهم الود ...همچون خدایی دروغین - به بلندای شیطان !

ار ی...زلالت کودکی را به همین سادگی

بستیم بر  چوبه ی نیستی

و عشق ... و ندای عشق را از ورای گوشهای ِ کر ِ غیرتی دروغین شنیدیم.

و کشتیم ...

و مدفنش را گذاردیم در دلامان

و چشم ...و چشم بستیم به روشنای خورشید عصمت...

و کنج عزلتی تاریک منشانه -

 - خفتیم در سیاهی مستِ شراب ...

و جز رویی از عشق را ندیدم !

نازنینم...دشتها هم لطافت اب را

و سنگها سختی ان را به جان میشنوند

خندان و گریان ...هر دو اما ...

و تو نیز به انزوای جسدی مینگری

که در خویش محبوس است !

فکر کن !....فکر کن !

که خود زندانی و زندان بان باشی

انگاه خواهی دریافت

که فرار ناممکنی بیش نیست .

میدانی ؟...بدان :

که دیگر اغوش سرد شعرهایم نیز

نمیشکند عطش مرگ را در وجودم

اه ...تو نمیدانی که خالق نیز نفس کشیدن را ممنوع کرده

برای سربازی محکوم

ذهنی مسموم

میبینی نازنینم

دیگر تو هم برای حرف زدن وقت نداری ...تو هم ...!

نازنینم ...میدانی مونسم اکنون چند پاره کتاب است

از دوران نوجوانی ام

کتابهایم ...نفرین بر نویسندگان ... گند بر اموختنها

خواندیم و خواندیم و خواندیم

این نیز حاصلش !

ولی نازنین - بی هدف ایینه سزاوار توست

تو نیز اگر عاشق باشی

اگر عاشق باشی

خواهی اموخت ...به خود ...که  بگذری از هر چه من است

انگاه خواهی دانست ...غم ِ گذران غم نیست

اری ...

غم ِ گذران غم نیست .

"وحید سرباز "

از دفتر انسوی سراب

 


 

پ ن : میام ...بیاینخنثی .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 30 خرداد 1388 20:09 توسط وحید سرباز | نظرات (12)


 

با شمایم – ای کوردلان...راویان ِ حکایت ِ شوم ِ عشق

 اتش کدامین بوته ی بی ریشه را به یدک می برید

که اینچنین میسوزاند ریشه هایی

    - که به صد توفان نلرزید.؟

های ...لاشه ی بی جان عشق بس تان نبود !

که اینچنین چشم طمع به قطره های اشک ِ من ِ دیوانه دوخته اید ؟!

خبر مرگ پدر حرامزاده تان – مجنون بس نبود

که اینچنین به بی عفتی شیرین حمله میبرید ؟!

های ...بگویید که بدانم:مادرتان لیلی را چه شد

که با حکمی تحریف شده به نام عشق

به اغوش هوس باز زمین سپردید ؟

ننگ باد اینچنین غیرتتان

ای دروغان – ای سیه کاران مدعی عشق

مرا با شما کاری نیست

مرا بیش از این با این ننگ بازار خرید عفتتان اشنا مسازید

که خود شهید این عدالت بازار دروغینم.

های ...با شمایم

دیگر چرا مات مانده اید ؟

فاتحه تان را بر گوری دیگر برید

که گوری که بر انید –تهی است.

های...بایستید –سئوالی است مرا از ادم- بگوییدش:

که این زنا زادگان را در چه شب داشت؟

کاش ان سرطانی که میگویند در ماهی است

در دل سفید و سرخش مینشست- تا اینچنین زشت کارانی را پدر نبود

راستی – مادرتان حوا را چه شد...؟!

یادم امد - به دیگر عشاق هم برسانید

همان حکمی که مرگ لیلی را به ارمغان اورد

اینچنین بود نوشته ای :

قرارداد کثیفی است عشق- محکوم به نیستی !

بروید دیگر –بیش از این مرا به نیش این خاطرات مسموم مکشید

که خود شهید این تاریک ثانیه هایم...

بروید که دیگر جانی نیست در بدن

بروید و بگویید :قرارداد کثیفی است عشق

چگونه میگویید که عشق درمان است درد را

ننگ بر شما راویان حکایت شوم عشق

 


پ ن : این نه شعر است ...نه نثر و نه هیچ چیز دیگر ...فقط کاغذ پاره ای بود که سنگینی ان بال پرنده ای را ازرده و روحش را اسیر داشت ...این نه غزل است نه سپید... نفیری است از دیار امواجی که سالهاست عبورشان از این قلوب دیجیتالی زاییده ای محکوم را به نام عشق بر جای گذاشته که نه برای ان برنامه ریزی شده اند و نه مواد اولیه را دارا هستند که برنامه ریزی شوند ...دوستان من این نه شعر است و نه هیچ چیز دیگر ...حکایت قلبی است که روزهاست عشق را از از درون برون کرده ...نه با خواست خود .که از برای جبر زمانه ...این حکایت واقعی عشاق است نه ان چیزی که در افسانه ها از ان یاد میشود ...این نه مجنون است و نه لیلا...حکایت شومی است که سالهاست بر قلبهای سفید و پاک مردمان نشسته انها را تا مرز کفر پیش برده ...این حکایت دستهای پژمرده ی مادری است که عشقش همه فرزندان است و غرورش همه فرزندان....حکایت پدری است که عشق و هوسبازی را که لازمه ی زندگی پست مدرن امروزی است را فدای فرزندان خود ساخت ولی حال فرزندان بدون لحظه ای درنگ ان را با کثافت بازار فروش عفت و به قول خودشان ازادی معاوضه میکنند ...این حکایت شوم جنینی است که نه یک زن - بلکه از رحم یک دختر هفده ساله به زباله دانی دانشگاهش روانه میشود ...حکایت عشقی است که جز تجاوز در بر ندارد و فقط و فقط نامش به عشق میبرند ...حکایت عشقی است میان دختر و پسری که سالهاست عشق را به لبهای خود جاری ساخته و چیزی جز هوس را از ان به یادگار نگذاشته اند . ...این نه شعر است و نه جوک و نه غزل که بعد از خواندن ان تبریکی بابت زیبا بودن ان نثار نویسنده کنین ...این حکایت تک تک انانی است که به دید خود عاشقند واین عشق را برای هزاران میخواهند نه یک...با این عشق هم دامان لیلی منشان و مجنون صفتان را لکه دار کرده اند و هم پتکی بر سر فرهادها ....عشق حکایت شومی است که رواج ان حالم را بر هم میزند در این شوم بازار زندگی....

اخری نوشت :اینها همه را انلاین نوشتم پس درباره ادای کلمات و جای مناسب ان بحث نشود چون نه دوست دارم پاک کنم ان را و نه ویرایش ...این همه حرف دل من بود و بس...حق نگهدارتان

در نوشت :سرطانی که در دل ماهی است :یعنی همان ماه سرطان . در اینجا از واژه ی سرطانش من استفاده کردم.

و در اخر گویندمی که دیگر برای ماندن رمقی نیست مرا .

"وحید سرباز"


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 17 ارديبهشت 1388 11:24 توسط وحید سرباز | نظرات (29)


دخترک - سفیدی  چشمانت را

از کدامین یخچال به  عاریه داری

که در این گرم بازار نیرنگ

چشمانم را تاب دیدن نیست ؟!

و تنت یادگار کدامین نقاش است

که چنین - مست نقوشند - اطراف؟!

دخترک!

لبانت  حاصل ورز کدامین استاد است

که اینچنین  کهنه کهنه کارند

های دخترک ...یادم  امد  ...ساعت هم داری ؟؟


پ ن : این شعر شوء تفاهمی بیش نبود از ارتباطی...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 13 ارديبهشت 1388 20:06 توسط وحید سرباز | نظرات (9)


چه فرقی میکند

چه بودم -چه خواهم بود !؟

انچه هستم را ببین

ایستاده بی تو ...

 

چه فرقی میکند - چه بوده ای !

به انچه میخواهی باشی بیندیش-

با من -بی من.

 

و یا اصلا چه فرقی میکند

کی - کجا خواهم مرد

حال زیستنم را بنگر

بی تو - با تو!

ایستاده ...در خود

ولی دیگر نه با تو ...نه بی تو ...خنثی شاید !


پ ن : بی بندیم را بنگر در این بازار بی بند و باری-با تو -بی تو...در خلاء شاید !


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 12 ارديبهشت 1388 12:11 توسط وحید سرباز | نظرات (6)


فقط سکوت ميکنم!
این فریاد را با تو ...بی تو میبلعم!
و فردا خویش را تهی از هر چه تنفر
که با تو يا ...بی تو داشته ام
به خاک خواهم سپرد .
شايد ز خاک تنم
دور از من ...سروی پايدار باشد
نه مثل تو ...نه مثل من!

        نه مثل تو -و نه مثل من
تن ادمکان را سايه ای باشد
و در بلندای ان
کبوتری لانه ای سازد ز شاخ و برگ تنم

و من مست می خداوندی خويش
 خدمت را گذران ...
    نه مثل تو و نه ديگر مثل من.

"وحید سرباز"


 پ ن :   هر کسی از ظن خود شد یار من ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 6 ارديبهشت 1388 12:40 توسط وحید سرباز | نظرات (6)


عشق ،چیزی به جز یک موهوم ، یک "تصور نهانی" نیست .هر کسی با قوه تصور خود ش کس دیگه ای را دوست دارد و این از قوه تصور خودش است که کیف میبرد نه از ان زنی که جلوی اوست و گان میکند که او را دوست دارد .ان زن تصور نهانی خودمان است ،یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد ."صادق هدایت .صورتکها "


پ ن : چیزایی تو زندگی هست که روح ادم و مثل خوره میخوره ولی نمیشه  اون رو با کسی در میون بزاری "صادق هدایت "

پایانی:  گر پرده بر افتد نه تو مانی و نه من*

یه کم با خودمون رو راست تر باشیم  تا...

                                            

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 26 فروردين 1388 00:00 توسط وحید سرباز | نظرات (5)


ابسولوت - و فریادی در قعر سکوت

اب - و روشنایی در کنج سراب

و  حکمی تحریف شده در میانمان

        عشق!

و الله در گوشه ی دیوار...

 

      "وحید سرباز "


پ ن :این متن رو الان نوشتم و هیچ نظری راجع بهش ندارم و دوستم ندارم که دستکاریش کنم چون از عمق وجودمه.الان حالم فقط به این ترانه میخورهکه اثر استاد کارو هست

ببار ای نم نم بارون

                  زمین خشک ر و  تر کن

         سرود زندگی سر کن

                            دلم تنگه - دلم تنگه....


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 22 فروردين 1388 13:25 توسط وحید سرباز | نظرات (20)


چشماش رو بست

تابلوي سياهي ديد كه روش حك شده بود "ورود ممنوع"

قدم برداشت  -اهسته -اهسته-و فرياد زد:ايست !

قدمها لرزان ولي بي ترديد - گرومب - زني را در اغوش كشيد

مادرش   را -زمين را گويم.

بوي مست كننده ي كافور فضا رو فراگرفت

صورتش نمايه اي از ...

ولي مرده  بود

"وحيد سرباز"


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 5 فروردين 1388 22:15 توسط وحید سرباز | نظرات (18)


دعا بی اثر است...!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 28 اسفند 1387 17:07 توسط وحید سرباز | نظرات (6)


وقت مردن رسیده است
وقت حس کندن
وقت گذشتن از درد رسیده است
در تو می توان مردن را احساس کرد
امتحان عشق را یکبار کرد
در تو می توان عشق را تجدید کرد
عشق گورستانی را تایید کرد !
در نفسهایت مردگی را فریاد کرد
با تو می توان احساس را بیدار کرد
مثل مردن در خواب خوابیدی
زندگی را خط خطی نامیدی
ای تو !‌ که مرده ترین صدای ذهن شبی
ای تو !‌ که دورترین نقطه آغاز شبی
در تو می توان لحظه ای را تثبیت کرد !
عشق گورستانی ...
فصل مشترک مرده های پنهانی
تمرین مردگی در گورستان
حس عاشقی در تابستان
با تو می توان حس را فریاد کرد
احساس مردن را یکبار کرد !
با تو رقصیدن
در تو روییدن
با تو فهمیدن
در تو بوسیدن
با تو می توان بوسه را تکرار کرد
حس شهوت را ارضاء کرد !
عشق گورستانی ...
مردن در ریتم پر درد شب
خوابیدن در نگاه مست یاس
عبور از گذرگاه پر سکوت
با تو می توان جاودانگی را تثبیت کرد !
با تو تنها مرده زندگیم
می توان همه کار کرد
اما نمی توان مردن و زنده شدن را تکرار کرد


پ ن :۲۸/۱۲/....

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 27 اسفند 1387 23:13 توسط وحید سرباز | نظرات (13)


چرك نويسها!


ـ كورتاژ
چه نجواي شومي از سوي انسان
اولين يا اخرين راه فرار
قتل با چهراه ي معصومانه
در خور دين
اما...
كورتاژ
در خود نهفته دو معنا

رهايي زني از مهلكه ي اشتراك
و
رهايي كودكي از زندگي كثافت بار
کورتاژ...

 

**********************

برای اخرین بار جلوی اینه ایستاد

و مستانه فریاد زد -اری !

و بعد ان دیگر هیچ نبود

بی ان نقاب

... با تو ام میفهمی!؟

*********************

با دست یک دایره روی هوا رسم کرد

سیاه - سیاه...

با شصتش روی لبای دایره رو فشار داد

دایره هیچ نگفت !

برای اخرین بار  وایستاد نگاش کرد

فریاد زد :نه!

با دست دایره رو روی هوا پاک کرد

دیگه نه او بود - نه دایره

هر دو مرده بودند !

شعر "چرک نويسهای دفترم" از دفتر شعر "انسوی سراب ..." شاعر "(وحيد سرباز)"


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 22 اسفند 1387 10:03 توسط وحید سرباز | نظرات (13)


در قابی کهنه
که داستانی به بلندای غم داشت
بانویی نشسته بود و
سرسرانه می خندید
 
رودِ عاشق شرمگین و مانده از قهر آنا
موجش بی اختیار و بی الهه
به تازیانه ی باد
می تاخت
 
: بانو ! خنده می کنی بر شیون ما ؟ !

نویسنده :فکر کنم این مال تیکنی باشه


راستش الان خوابم میاد و حوصله تایپ ندارم

ولی میام و میبینمتون

خوش باشین


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 20 اسفند 1387 23:19 توسط وحید سرباز | نظرات (1)


بوسيد رگهايش را تک به تک

و نقطه به نقطه به نقطه - تيغ -

و رگها روسپی وار مست از نوازش بی شرمانه ی تيغ

همچو تازه به راه رسيدگان

به پاس قدر شناسی

جرعه ای او را نوشاند - خون-
 

و مستانه فرو غلطيد بر صورت زمين -جوان-

ساعت هنوز مستانه ذكر ميگفت

او نيز ا ز ديدن اين مستانه عشق بازی تيغ و رگ

قلبش از برای عشق بازی ميزد -بی شک-

بی خبر از قلب رنجورش -نميدانست که او نيز عمرش

                                                         پاد گردان بود -

تیک و تاک  و ناگاه - ایستاد-

جوان نیز -و تیغ خون میگریید -

از برای مرگ رگ - معشوقه اش-

ولی زمین خون میخواست

و خدا در تماشا ....بی شک!؟

شعر "خودکشی و عشق بازی تيغ با رگ!" از دفتر شعر "سياه و سفيد دوران" شاعر "(وحيد سرباز)"


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 12 اسفند 1387 22:53 توسط وحید سرباز | نظرات (18)


کدام ابشار برای فرود از صخره ای بلند

           غرورش را شکست ؟

کدام رود برای بستر بک دشت تشنه

                    عصیانش را فروخت؟

رد پای صدها ستاره در یک نگاه

زمزمه ی موزون چشمه ها در یک صدا

دل داغ افتاب

میان سکوت یک شراب کهنه پنهان شده بود .

من امید را از برگ خشک و زردی اموختم

که تن یه وسوسه ی باد   سپرد

...    رقصید و چرخید و پوسید

ریشه های درخت را بوسید

و بارها میان ساقه های عریان درخت رویید

سپید مشکی من

اسما ن  خاطره هایم - پر از ستاره های مهربانی توست.

 مینای عزیز ...۱۱/۱۲/۱۳۸۷


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 11 اسفند 1387 11:21 توسط وحید سرباز | نظرات (5)


بوی  اسرار نیمه شب  می اید

 و من مست در محراب

- و ضو با شراب

دانه های تسبیح به اسارت عصیان کرده اند .

صدای ایه های عشق می اید -

- دانه های تسبیح ایمان اوردند و از بند گریختند و رها شدند

-اواز رود موقع رفتن چه بود ؟

- امید ابشار برای رسیدن چه بود ؟

سپید مشکی من

انصاف داشته باش

بهانه ی تو  برای ذخیره ی قاصدک چه بود ؟

            مینای عزیز....۱۰/۱۲/۱۳۸۷


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 10 اسفند 1387 18:32 توسط وحید سرباز | نظرات (3)


باده امروز به دستان خدا ریخته شد .

و سلامت گفتم- من تو را بار دگر

در همین حال و هوا بود خدا -

گفت فرزند جگر گوشه ی من

-تو چرا تنهایی؟

به خدا  مات شدم-بغض سردی در گلویم خشکید !

اشک در چشم چپم میلرزید-دست بر قلب نهادم گفتم

              -تو چرا میپرسی؟

و به لبخند ی گفت:چون که خود نیز چو تو تنهایم

مستی ام  زد بر سر

-بغض سردم ترکید

و دویدم سویش-و در اغوش خدا گرییدم

-لحظه ای چند به حالم گریید.

و لبش شانه ی سردم بوسید

و به هق هق میگفت:

"از همین حال -تو را یار منی باشد و بس!"

لحظه ای چند در اغوش فشردم او را

مستی ام از کف رفت...

دگری با ر به چشمم اشکی-چند لرزید و به پایین لغزید

دست بردش به سرم گفت که عشق

"در  زمین دگری غیر خودش میخشکید."

****

و دگر بار زمین مینوشید -جرعه ای باده ز دستان خدا

و سرم پاد زمان میچرخید -

- در سرم چون فکری-من کجا ... حضرت دوست کجا؟!!!!

"وحید سرباز"


پ ن : تمامی این شعرها و افکاری که میبینین روی صفحه من میاد همش زاده ی افکار من است و هیچگونه واقعیتی ندارد

در ضمن ما از سیستم بی عشقی استفاده میکنیم و همش توهمی بیش نیست

این رو گفتم که کسی فکر دیگه ای نکنه و اینم بگم تا حالا هر چی از خودم و عشق پر زده ام گفتم همش توهم بوده و دروغ .

امیدوارم شماها انجوری نباشین

خیلی دوستون دارم

و تخیل خودم رو هم خیلی ستایش میکنم

 


در ضمن بعد اینکه کتابخونه دیجیتالیم رو رویا بلاگ مسدود کرد یه سایت جامع از نادر ترین کتب ممنوعه رو راه انداختم که میتوین از اینجا اونو ببینین

سایت کتب ممنوعه سیاسی و رمان و شعر

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 3 اسفند 1387 10:35 توسط وحید سرباز | نظرات (15)


از حالا تا ديروزهای بی انتها
عشق را خوردم
و با ان رشد دادم گياه زندگی را
اما بی تو
از حال تا فردا
خواهم سوزاند هر چه را
که در ان اثری از عشق است
و خواهم خشکاند درخت زندگی را ...
و از فردا تا فرداهايی بی انتها
خواهم مرد - بی تو - با تو !
....................................................
از حال تا اينده ای محکوم
مرگ را خواهم زاييد
وه چه زيبا فرزندی
و چه شيرين بوسه ای
...حال از ديروز تا فردا مرگ مرا زاييده است ...!!!
....................................................
عقربکهای خشک و بی شرم
که بدون هيچ تعارفی
نکبت بار زندگی را ارمغان نيک خود ميدانند
و دست نوازششان -بر عريان تن خسته ام -
کوتاهی ناپذير است
ديگر باره با انبوهی از تنهايی و درد
محدود کرده اند زندگيم را
به خودکشی
به مرگ
به مرگ
م ر گ!!!
....................................................
۲۱/۱۱/۸۷

.......................حق نگهدارتان باد "وحید سرباز"


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 20 بهمن 1387 21:49 توسط وحید سرباز | نظرات (6)


من به تو مات شدم
تو به من خنديدی
و چه زيبا بود ان لحظه ی ناب!
لحظه ی گرم تو در اغوشم
لحظه ی داغ لبان بوسيدن!

و چه زيبا ان روز
در کنار تو  و او
؛مادرت را گويم؛
مثل يک کودک تنها و غريب
در کنارت خفتن...

و خدا را جستن
و خدا را دیدن

و چه زود ان بگذشت
- لحظه ها از پس هم!

و چه زود این امد
لحظه ی تلخ وداع
و چه اسان رفتند ...با خدایت همراه

و تو با من ماندی ...و عزیزی دیگر
؛مادرت را گویم؛

و چه سخت ان لحظه
که نشد اغوشم
کشمت در انجا
 و بگویم رازی!
و چه اسان گفتی :
تو بمان با غمها
و چه اسان رفتی ...و خدایت همراه!

و دوباره تنها .. .بی تو و  بس رسوا
من خودم را گویم
تو بخوان از فردا.

*******************

بر سرم جانا چه خواهد امدن بی تو

ندانستم

نداستم دلم بی تو  ندارد ارزشی

مانند یک ارزن

ولی رفتی

ولی رفتی و غمنامه شدم مانوس

و خواهم رفت

...   خ و ا ه م ر ف ت ...

                       "وحید سرباز"


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 15 بهمن 1387 20:58 توسط وحید سرباز | نظرات (14)


از حالا تا دیروز سیاهم

هزاران فرسنگ ...خاک را به کول برده ام تا ؟

مرده ها مست !

اصلن چه ربطی دارد که بگویم تو بی وفا یی

یا مثلن به خاک بسپارمت تا دم مرگت

یا مثلن میخواهم ثابت کنم که دیگر -مثلن - سرباز را موش هم نمیخورد

چه برسد به خرگوشی که دیگر دندانهایش هم نمیدانند چه خورده اند .

یا اصلا شاید نمیدانم را بدانم

یا که نه

زندگی را بمیرم و مرگ را زندگی ...

وه ! چه نیکو زشتی بودی از حال تا دیروز از برایم

که نیستی را در تو نیست تر میدیدم ...بی تو نمیدانم چه خاکی بر سرت بریزم که هیچ گلدانی را

گلی همچو خود که - نه - همچو تو ندیده

نمیدانم شاید از شکل نحست که ندیده دیده شدی - که نه - ندیده شدی دیده

خواهم خورد !

خواهم خورد - وه  یا اه !

نمیدانم -ولی در عین ....

نمیدانتم بروم بخوابم که دیگر دانسته هایم را بیش از این ندانی

ولی بدان زندگیت کمدی تلخی است

یا اصلا به .... بیشتر شباهت دارد تا - مرگ - نه ...زندگیت را گویم عسلکم!

نه  با خود بودم....

حال تو هم برو بخواب که دیگر از شکل نحست هم بیزارم که گربه صفتی - نه روباه صفت!؟

راستی اسموم رو یادت هست

یا نه اونم مثل اون ....فراموش کردی ؟

راستی  اسمت چی بود؟؟؟؟؟؟؟

..........................................

پ ن:

هزیونی بیش نبود ولی اسمت چی بود

"وحید سرباز"

یهویی الان اومد پس ایراد نگیرید !


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 4 بهمن 1387 23:10 توسط وحید سرباز | نظرات (13)


مرا در بین شهر امن آغوشت چنان برگیر
که راه خانه ام را گم کنم دیگر
بیا می خواهم امشب سر به روی بازوان مهربانت
خواب را مهمان چشمانم کنم - همین چشمان شب بیدار-
لبانم را میان آتش لبهای داغت شعله ور کن- همین لبهای خاموش-
بیا دستان سردم را که انگار- ز بی مهری -
تمام سردی دنیا همینجاست
میان دست گرم خود بگیر و خوش بسوزان

بیا حرم نفسهایت، بیا عطر تمنایت
مرا دیوانه و لبریز کرده
ببین جام نگاهم را
که از عشق و محبت ، از صفا و از صمیمیت چه خالی ست
به لبخند پر از شورت بیا پر کن تو این جام تهی را
ببین دیگر ندارد زندگانی رنگ شیرینی برای من
تو در چشمان مست خود دو کندوی عسل داری
مرا مست از نگاهت کن
بیا و رو به راهم کن
نگو شور هوس دیوانه اش کرده
هوس زیباترین تعبیر عشق است
به بازی گیر با سرپنجه های خود
لبان بی صدایم را ...

بیا و بوسه باران کن رخم را بازوانم را
ز لبهایت مرا آب حیاتی جاودانی ده
که جانی تازه دل پیدا کند امشب
بیا سر را به روی سینه ام بگذارو بشنو راز قلبی را که عمریست
صدایت می زند هر لحظه صد بار
تو می دانی که هر شب جای تو
پیراهنت مهمان آغوش من است – همین دیوانه آغوش -
بیا امشب مرا در بر بگیر و تا خود صبح
نوازش کن تن یخ بسته ام را
بیا امشب به این خانه پریشانت شدم باز
ببین بار دگر شعرم به رسوایی شد آغاز
مزن با زخمه های این دل شیدا دگر ساز
نگو شور هوس دیوانه اش کرده
هوس زیباترین تعبیر عشق است

که دل دادم به این دیوانه حالی
که تن دادم به این عشق خیالی
به هنگام وداعت صبحدم
ببین سیلاب غم بر گونه هایم ،
به روی شانه ات مهمانشان کن ، بیا و پاکشان کن
اگرگفتم هوس زیباترین تعبیر عشق است
نگو شور هوس دیوانه اش کرده
هوس دارم در آغوشم بگیری تا بمیرم
مرا بار دگر در بین بازوهای قدرتمند خود – ای آخرین فرصت –
چنان برگیر
که از شهر وجود من صدای استخوان آید
هوس زیباترین تعبیر عشق است...

"تقدیم به  ... عزیزم"

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 28 دي 1387 00:00 توسط وحید سرباز | نظرات (11)


شستش را

حواله کرد 

به نجات غریق !

و غرق شد در رویایی که تا زانوهایش نمی رسید!

جسدش را از شعر بیرون کشیدند

هنوز

م  ی خ ن د ی د......


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 23 دي 1387 16:29 توسط (وحید سرباز)(dihav) | نظرات (16)


لرزید در عمیق اینه تصویر
 پر زد کلاغی از لب دیوار
 بادی وزید و پنجره را بست
باران گرفت نرم
 اندوه خیمه بست
با خویش مرد گفت
احساس می کنم
تا مرز بی نهایت

آنجا که انجماد
در روح هر روان شده ای جاریست
راهی دراز نیست
اما ... خدا اگرچه بزرگ است
 و عادل و کریم
بی شک در انتظر لاشه ی من نیست
 باری ، سخن دراز شد
از لابه لای زخم خرافات
 میراث رفتگان
 چرک آب باز شد
 بهتر که بگذریم
 اینک سه هفته می گذرد ، اسلحه ی من
 خمیازه می کشد ، درون کشوی میز
 برخاست
 تک تک فشنگ چید در انباره ی خشاب
 و روبروی اینه
 آرام ایستاد
نیم رخ
 هدف گرفت میان شقیقه را
 خوردند ثانیه ها یک دقیقه را
 و زیر لب شمرد
 یک
 دو
 و ... ماشه را چکاند
 گمپ ... انفجار ... دود
 در روی اینه ترکی همچو عنکبوت
 رویید
 تصویر مرد
 از عمق اینه
 در پشت اینه
 دیوانه وار قهقهه سر داد
باران گرفته بود
 در پشت شیشه ها
می کوفت مشت ، باد

 

پ ن:این شعر اثر استا د   نصرت رحمانی بود که بسیار دوست میدارمش



ادامه مطلب

+ نوشته شده در 21 دي 1387 12:01 توسط (وحید سرباز)(dihav) | نظرات (10)


خالی شده ام از بوی تعفن عشق

و اینجا

تنها به سوگ نشسته ام

زنده به گوری را "

مغزم پاد ساعتگرد میچرخد

و من مست  مرثیه ای که

تنهایم برای تنها میخواند..

...به دیدار نزدیکم !

           "وحید سرباز"

پ ن : ویرایش نکردم پس مشکلاتش رو ببخشید

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 15 دي 1387 17:53 توسط (وحید سرباز)(dihav) | نظرات (15)


هرگز هرگز

دنیای واقعیت برای انسان پوچ سرابی بیهوده بود

که چون من و تو در ما که شدیم

دنیایی ساختیم

که پوچ تر از واقعیت و به تیزی خنجر بود

....................................................

و چه زشت و زیبا بودیم در کنار

درستی و دروغ..!

هزاران افسوس که از هر دو گانه نادرستی انتخابمان بود..

و
آنکس که می گفت دوست بداریم

خود دوست ناداشته..

دشمنی کرد با من و ما..

.................................................................

گويشي از نوع سرباز :

(.........تقديم تو من ِ بيهوده در ما

كاش در من بيهوده بودي  

با تو ام بود  و نبود

كاش نبودي و من هم...

كاش  در خواب هم نميديدمت

اي زيبا ترين زشت دنيا

با توام كه هستي ام بودي  در اين بود و نبود من

كاش مرده بودي و مرده بودم

تا بودم را در نبودت معنا و من هم نبودم حتي

بونم را بودني باش و نبودنم را بودن

و باش تا نباشم در اين بودنهاي بي شرم و  زنجير گونه

ودر  بودنت  نبودنم را معنا كن كه بودنت را به نبودم ميفروشم

 و هر دينارش را به بودنت خواهم سپرد

 تا بودنت را بودني بسيار باشد در اين بيهوده بودن

و نبودنم را بيشتر دوس بداري از بودن و

نخواهم بود بيش  از اين در اين تحقير بودن

و خواهي بود با ديگر بودنها  و ...

نبودنم را از يادت ببر تا بودنت را در ياد بسپارم

باش  تا نباشم در اين بيهوده بازار نبودن!)

تقذيم به مظهر بودنم در اين هيچ بازار

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 12 دي 1387 18:07 توسط (وحید سرباز)(dihav) | نظرات (7)


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

پله ها گوش کنید "تا خدا راهی نیست"


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

سایت تخصصی نقطه ته خط(اجتماعی)
سایت هزار و یک شب
سایت هفت اسمان
......وصال "تلاله "...........
سرویس شعر فارسی
بانک اطلاعاتی فارسی
میعادگاه همه ایرانیان
سایت رسمی فرخ تمیمی
انجمن تخصصی شاعران جوان ایرانی
دانشگاه فردوسی مشهد
طراحی وب سایت و پشتیبانی
سایت تخصصی کدهای جاوا و موزیک
بزرگترین منبع کتب نایاب و منتقد ادیان
صبح در راه است:همشهری خودم:
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

خرداد 1388

ارديبهشت 1388
فروردين 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دي 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهريور 1387
مرداد 1387
تير 1387
خرداد 1387
ارديبهشت 1387
فروردين 1387


آرشیو موضوعی

عمومي

نویسندگان

وحید سرباز
سوشیانت


پیوندها

اهورا
هنر زن بودن(مریم)
ترمه و ترنج
فرزی عزیز
شعر وغزل
ای تی مشهد
کلبه کوچک من
ستاره سیاه
نام و یاد خدا ارامبخش دلهاست"مینای عزیز"
دختری از اریا
بیا تو حال کن
عمیقتر ار صدا
عاشقانه
×درد و دل شیشه ای(ریحانه عزیز)×
ترنم سکوت
چرت نوشته های من
وبلاگ دیگم"""""
لیلای عزیز
هلیای عزیز
هلمای عزیز
قالب هک ایدی و عکس
دانشگاه فردوسی مشهد
دکتر گودرزی
چیزستان(وحید سرباز)
قاصدک
کتب نایان سیاسی و منتقد اسلام و ادیان و
سینا
مهناز
وادی امید
هو..هو
دلوسه(فرشته عزیز )
ستاره بارون
یک دلشکسته (ارام عزیز )
طوفان عشق
یک بشقاب قلب تازه
××همه تنهاییم(فاطمه عزیزم)××
لبخند پر از اشک(ملیسای عزیز)
لوگو و بنر رایگان
دختر بد
مانوس(داداش ناصر)
مهتاب خانوم
نفیر سیمرغ"دختر پاییز"
مسیحا
حال بازار
سامان سیستم
دل شکسته
بالای 18 سال بیا تو
ساحل تنهایی
شهرک اطلاعات تازه
سحر عزیز (شب بارانی)
خیال (حرف دل)
"ستاره دختر تنهای شب"
×غربه اشنا(غریبه)×
××بزرگترین منبع به اشتراک گذاری کتاب××
ترفند و اموزش هک و غیره(هستی عزیز)
وارش(هستی خانم گل)
جوک +عکس+...وای ی ی(یاس تنها)
بزرگترین سایت هک ایران
فریادها مرده اند
همه انچه میتوانم بنویسم(ماندگار عزیز)
قالب های نایت اسکین بزرگترین سایت کتب  نایاب تاریجی  ادیان   و سیاسی و رمان


    2 تعداد بازديدها: 32390

Design by : Night Skin