<
ز--------------------بجوييد كه خواهيد يافت...بكوبيد كه برايتان باز خواهد شد...بخواهيد كه به شما داده خواهد شد----------------------- خداوند سرنوشت هيچ قومي را دگرگون نخواهد كرد مگر خودشان سرنوشتشان را عوض كنن---------------زندگاني سيبي است...بايد گاز زد با پوست-------------------شيفتگان پرواز را ميل خزيدن نيست(هلن كلر)--------------------اگر اراده كني اين كوه در مقابلت نباشد و ايمان داشته باشي به انجا نخواهد بود(مسيح7:12)----------------------براي ديدن يارم...هزاران سال بگزارم به درگاه خدايم شكر-------------اقا پول نفت رو بخورين حالشو ببرين(وحيد سرباز)----------------در اين دنيا كه مردانش عصا از كور ميدزدند .من تنهيا خوش باور محبت جستجو ئدارم-----------------خداوند خير دهد به باني اين كار خير (وحيد سرباز)-----------------يه چيز ديگه بابا من سرباز نيستم اين لقبيه كه خودم از روي يكي از دوستان گلم برداشتم-----------------------وقتشه به قول بعضيها بزرگ بشيم و از خواب خرگوشي پا شيم------------------------------ز دينداران اين عالم ....هزاران من جفا ديدم...كه دين را سخره بگرفتند و خود را هم خدا ديدند-----------------شما هم ميتونيد مطالبتون رو برام تو بخش نظرات بزارين تا در اين قسمت قرار گيرد-----------------براي ارسال مطالبتون ميتونيد با دو اي دي كه در اخر وبلاگ قرار دادم ارتباط برقرار كنين-----------_وحيد سرباز-------------یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم ...-فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟......گفتم : ...نشنیدی ؟ .... برو -------------------....منصور وار گر ببرندم به پاي دار...مردانه جان دهم كه جهان پايدار نيست---------------اگر خدا نباشد همه چيز جايز است(داستايفسكي)-------------------دردا كه در ديار شما درد يار يار نيست...انجا كه درد يار نباشد ديار نيست---------------- ---------------------------يا فاطمه بنت نبي..اي همدل و جان علي....اي ابروي زنها....يا زهرا
بزرگترین منبع کدهای جاوا اسکریپت
> خدای دختران
دروغین مرگ.. | وحید سرباز

در سرمای  شوم زمستان

و در میان نعره های سهمگین الهه ی  سرما

به ترانه سبز بهار می اندیشم.

 

به بانگ داغ اذان در گنبد رضوان

در یخبندان افسرده دل  سرباز

به انعقاد نطفه ی خروش در دل وحید مینگرم.

 

و در زیر خاکستر یاس و بد بینی

سوزنده گرمای امید در زیر ان را با ذره  ذره  مولکولهای  وجود سرباز گونه ام حس -

- میکنم.

اری!

در زمزمه ی شوم قاریان پیر مرگ

ملودی شاد دوستی و عشق را میشنوم.

گر چه همچو زایشم که در مرگ زمستان بود

من هم در ساعات سرد زمستان ذره  ذره  مرده ام.

و شادی در وجودم به صلیب مرگ کشیده شده است

و لحظه به لحظه وجود سرباز  گونه ام را با مرگی تدریجی  مانوس کرده ام

اما هرگز خبر دروغین مرگ تو را باور نکر ده ام

و این را بدان، ایستاده ام

به امبد مجدد دیدار تو ای زیبای  بی مرز

اری! مرگت را باور نکرده ام چون

به خدایی بودن سرشت پاکت ایمان دارم

و خداوند را به گفته ی عیسی غروبی نیست

 اری  ای پاک و مطهرم

ولی بدان ...ای این رنجور و خسته  از خود

اغاز خوشبختیست.

 

                                                 (وحید سرباز)


نوشته شده توسط (وحید سرباز)(dihav) در 30 مرداد 1387 ساعت 09:47
مرگ ص | وحید سرباز

هر شب كه در بستر خداوندي خويش

 

ميروم تا مرگ را تجربه اي ديگر كنم

 

لاشه ي ارزوي ديرينه ام را نيز با خود به يدك ميبرم.

 

هر كس كه بر ميخيزد ز مرگي صغري،صبح

 

در دل  مي پروراند  ارزويي، شوقي و ديگر بار، نيرويي

 

يا با سراب زيبايي ميفريبد خويش را به نوعي.

 

اما!

 

گو اي زيباترين خداي دروغين

 

با كدام كوشش و  نيرنگ ،فريبم اين دروغين تن را

 

كالبد خدا نماي لجن درون را

 

چگونه فريبم خود را كه تني دارم  از خاك ايا ؟

 

در ان هنگام كه در پشت نقاب خداوندي خويش لجنزاري بيش نمي يابم

 

اخر چگونه سازم با اين غم در ماندگي،عجز از يافتن ارزويي  ديرين

 

 ‌« مرگ».

 

ديگر ارزوها ديري است كوچ كرده اند از اين كالبد بد بو

 

اما دانم كه اين كوچ عظيم را امدني نيست تا...

 

اري!

 

از انچه داشته ام در  نخست، تنها كتابهاي خوانده شده ي بي روحم ،

 

_ شعر، غمهاي نفرت انگيزم هستند كه مانده اند با اين ننگين تن.

 

سنگ صبورم نيز بشكست از ضربه هاي بسيارم

 

و من خسته از پژواكِ اهنگِ شكستنش

 

گوشه اي را  بي هيچ و خالي از همه چيز خلوت گزيده ام

 

تا سنگي ديگر را شكستن نباشد.

 

و حال بيزار از همه چيز

 

در كنج هيچستان وجودم

 

تجزيه شدن مولكولهاي بد بوي وجود سرباز گونه ام را به نظاره نشسته ام

 

تا بينم ارزويم را پاسخي است يا نه؟

 

و ديگر باره نظاره را به اشتي نشستم

 

و خرد شدن را ديگر بار...

 

                                              ( وحید سرباز)

 


نوشته شده توسط (وحید سرباز)(dihav) در 26 مرداد 1387 ساعت 10:42
راه نجات | وحید سرباز

در کوچه های کور فلک

در پستوی ستاره های غمزده

در پشت سنگرهای زالو زده ((قبرها))

دنبال روزنی و راه نجاتی میگردم.

اری!

اواره و پیاده

در لابه لای  لجنزار اعتقاد به زندگی

کورانه

نه در شب تاریک

در اوج روشنای اسمان

دنبال نور و کمی صداقت میگردم.

سالی

عمری

که  میلادش به هزار و سیصد و شصت و اندی میرسد در مشهد تا حال

با باد به مقابله نشسته ام

نه ، دویدم در بر باد

سوی خدای صداقت

اما چه سود ،او رفته دورتر

در پستو ی  سرد و نمناک خیال خود

دنبال نور و راه نجات میگردم.

اه !

خسته ام ای دوست

خسته ام از خود

از روزگار

از سرباز

من را بیاب

تا دست دوستی برسانم به سرنوشت

اری

روزگاری است

دنبال اب حیات میگردم

دنبال یک راه نجات میگردم.

 

                                      (وحید سرباز)


نوشته شده توسط (وحید سرباز)(dihav) در 15 مرداد 1387 ساعت 16:43
عصر پاییزی | وحید سرباز

 

بياد بيار

 

عصر پاييزي را

 

كه

 

دور از اشكهاي گرم و گونه هاي نمناكم

 

چمدان بستي

 

و عزم رفتن

 

اه

 

كه باريدم همچون ابر بهار

 

بر قاب عكست

 

اي تك نگار روزهاي خوش زندگي

 

بياد بيار

 

لحظه اي

 

كه

 

بستي كوله ي عشقت را

 

و بردي گرماي وجودت را

 

از محفل سرد ما

 

ان دم كه در قطارسفيد زندگي نشستي

 

من گريستم

 

دويدم سوي ان

 

اما...

 

روي شيشه ي بخار گرفته ي ان نوشتي

 

دوستت داشتم

 

اري

 

داشتم

 

نميدانم كه كدامين صيغه را بكار بردي

 

اي دبير  دانشكده ي دل 

 

بردي با خود سوادم را

 

رفتي

 

و دويدم با چشماني گريان

 

باد  سركش اشكهايم را با خود برد

 

به غمكده ي سرد زندگي

 

يخ بست

 

و جاويد ماند بر ديدگانم.

 

اري

 

هر روز بر قاب عكست

 

مينگرم

 

ميگريم

 

ميدانم

 

مي ايي

 

اما...

 

نميدانم

 

نميفهمم!

 

چرا گفتي

 

دوستت داشتم

 

ايا هنوز...

 

ولي اين را بدان

 

بدان زندگيم مديون ياد  توست

 

اري

 

با يادت زندگي ميكنم

 

تكسوار بيشه ي دل

 

اري

 

ميدانم

 

ميخندي

 

بر عشقم

 

ولي من ...

 

ميگريم

 

اما...

 

ميخندم به خنده ات

 

بخند جاويدان نگارم.

 

حال با تمام وجود

 

فرياد ميزنم

 

دل

 

تنگ است

 

تو را ميخواهد

 

اري

 

تو رفتي و و غمت هشدار مرگ دادم

 

باني روزهاي خوش زندگي

 

تا ابد به پايت خواهم ماند

 

در عصري پاييزي

 

شايد

 

زمان

 

نه، .... تو را برايم به ارمغان اورد

 

اه

 

اميدم اميد است و اميدم نااميد

 

اري  با تو ام اي اميد زندگي

 

نا اميدم مكن

 

                                       (وحید سرباز)

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط (وحید سرباز)(dihav) در 13 مرداد 1387 ساعت 12:05
نفرین... | وحید سرباز

باز امدم

 

و دوباره نفرین است ـ کفر نمیگویم

 

نفرین بر انکه در دلم تخم نفرت کشت

 

و ....

 

بیزارم از انکس که بر تاریک کلبه ی تنهایی دل بست

 

بی اعتنا به روشنای امید

 

به ان چشم بست.

 

کمر همت بر غیر

 

هر سو که بادش بر د   ـ او رفت.

 

بیزارم از مرغکی که بر بام همسایه تخم گذاشت

 

دانه اش بر بام ما خورد.

 

بیزاررم از ننگین مردمانی که 

 

هیچ نیستند و چیز مینمایند.

 

بیزارم از جغد شوم

 

و دیو سیاه زندگی

 

به بر ارزوی دیرینه ام (مرگ) چنبره زد

 

و زندگی را جای ساخت.

 

بیزارم از خود

 

سر باز

 

وحید

 

بیزارم از دوستان بی وفا و دو رو

 

بیزارم از دوستی که

 

دید جان دادنمو در ان دم

 

فراموشم کرد

 

و حال

 

زنده مرا یافت

 

ولی....

 

بیزارم از غرش رعد

 

زیرا

 

یکدم امد و رفت

 

کو اثر!!!؟

بیزارم از انکه بر دنیا امیدی ندارد

 

و بیزارم از انکه همه امید است

 

بیزارم از مجسمه های دروغین خدایان

 

بیزارم از انکه شاد استد .

 

و بیزارم از انکه

 

همچو من غمگین.

 

بیزارم از انکه مانند کرمی میلولد در خار

 

و از انکه خفته است در بستر پر.

 

بیزارم از ازدحام

 

بیزارم از تنهایی

 

بیزارم از عشق ملوان به صید و صیادان

 

از عشق زمینشناسان به قندیل و مرجان

 

بیزارم از متون بیلمبار و جاناتان وان

 

 و ترجمه دوستان.

 

از نا ارامی های ارام.

 

بیزارم از دو رنگی...

 

بیزارم از سرباز

 

بیزارم از زمین و زندگی در ان.

 

از مرگ و از انسان

 

و از اسمان و ....

 

پژواک!

 

پژواک!

 

                                       (وحید سرباز)

 

 


نوشته شده توسط (وحید سرباز)(dihav) در 5 مرداد 1387 ساعت 15:58
راز مرد .. | وحید سرباز

پیداست

 

از دور انگار کسی می اید

 

خسته و تنها

 

دور

 

دور

 

در كوره راه زندگي

 

ميكوبيد بر قامت خسته اش

 

و سر ميداد

 

نفرين بر تو...؛

 

نپرسيد از خود 

 

 

اما

 

چرا؟؟؟؟؟

 

امد و رفت

 

كس ندانست  راز  او

 

و قامت خميده اش  را

 

و بر خاك  شد

 

                  پوسيد و خاك شد

 

سالها سپري

 

عمرها گذشت

 

كوزه اي ساختند از خاك تنش

 

كوزه گران

 

پيچش باد

 

صدايش را هويدا

 

قامت خاموشش

 

فرياد براورد

 

او

 

هرگز نرسيد به بامداد

 

اما...

 

 

(وحید سرباز)                                     

 

 

 


نوشته شده توسط (وحید سرباز)(dihav) در 2 مرداد 1387 ساعت 21:09
درد دل سرباز | عمومي

شعری میچکد در این تنهایی مسموم

 

زخمی  سرباز میکند از درون تنی محکوم

 

شعری که کلماتش نامفهوم است

 

و زخمی که دردش نامفهوم

 

مرضی دارم که جنسش جنس بیماری نیست

 

دردی که درمانش پزشکی نیست

 

زخمی در روحم

 

دردی در تنم

 

سرطان دارم...سرطان بدبختی!

 

روانشناس باجگیر دردم را تنهایی میداند

 

نسخه های تجویز میکند از داروهای رنگارنگ

 

نیک میدانم

 

اینها دوای من نیست

 

میدانم این درد از تنهایینیست

 

سرطان دارم...سرطان زندگی!

 

نقاب زندگی را از صورتم کنار میزنم

 

اری...صبح شده است

 

فاحشه ای را در اسمان میبینم

 

با حرکاتی مستانه میخواند:

 

مردم صبح شدهِ

 

وقت چیدن قدرت است.

 

مردم دیر شدهِ

 

وقت پاشیدن شهوت است.

 

خسته ام از ان

برایم تکراریست نجوایش.

 

از تکرارهای هر روزش بیزارم،سر درد دارم.

 

از عشوه های پر از شهوتش بیزارم،وحشت دارم.

 

میگویم سرطان دارم...

 

مینویسم ولی...

 

واژه هایی که نقش میبندند بر روی کاغذ ،ب رایم بی رنگند

 

ارتعاشات و تارهای صوتی حنجره ام هم محبوسند،بی حرفند.

 

بغض هم از حیرت در گلویم مات میماند !!

 

هه!!

 

رنگش پریده.

 

اه ...من چقدر حرف دارم!

 

اری!

 

من سرطان دارم...سرطان بی حرفی!

 

برای نوشتن اشعارم  یک همراه میخواهم

 

روزی که انسان را به قیمت ارزانی میخرند .

 

شبی که سرباز را به شکل یک ولگرده بیکاره مینگرند

 

من برای  گفتن دردهایم  یک همدرد میخواهم .

 

سرطان دارم ...سرطان خوشبختی!

 

چون به اندازه ی  تمام دردهایم راز دارم!

 

چون به وسعت حرفهایتان سکوت دارم

 

چون به اندازه ی  یک پسرک حشری هم شهوت ندارم

 

چون به عمق گور جای دارم.

 

سرطان دارم...سرطان تنهایی!

 

من به اندازه ی  خالقم تنهایم.

 

جان سرباز  نگو کفر است ،تنهایم.

 

من به اندازه ی  یک لاشه ی گندیده تنهایم.

 

سرطان دارم...

 

هم خوش خیم ...

 

 

هم بد خیم...

 

از همه نوع دارم.

 

سرطان کم حرفی...

 

سرطان پر حرفی...

 

سرطان خیالی...

 

سرطان پر دردی...

 

سرطان ...

 

اه...!

 

باز هم راست گفتم

 

من سکوت دردم را بر دیوار فریاد می زنم.

 

کوله بار دردم را در شب بار میزنم.

 

تن را به خاک میزنم.

 

سرطان دارم...سرطان زندگی!

 

رهایی از این درد  برایم مشکل است.

 

انگار  سرطان در گلبولهایم هم رخنه کرده!

 

حضورش برایم شکل یک روسپی  رو سیاه شده است.

 

بی تفاوت...بی هوس...بی شکل..

 

سرطان دارم

 

برای جدایی از این مرض کمک نمیخواهم

 

من به خالق سرطانم هم دلبستگی ندارم.

 

برای رهایی از ان فرشته الهی نمیخواهم

 

من به حضورشان نیازی ندارم

 

من خود وحیدم  یعنی  تنها

 

به هیچ احدی نیازی ندارم.

 

سرطان دارم ...سرطان در به دری!

 

من به شکل یک طوفان اواره ام

 

به حکم خالق...محکومم

 

محکوم به بد بختی...

 

محکوم به تنهایی...

 

محکوم به دربه دری...

 

محکوم به بی شهوتی...

 

من به جنس  یک جسد محجوبم.

 

من به شکل یک گور خاموشم

 

سرطان دارم ...

 

 

سرطان زندگی.....

 

سرطان..

 

                          (وحید سرباز)


نوشته شده توسط (وحید سرباز)(dihav) در 27 تير 1387 ساعت 13:35
درد دل سرباز | وحید سرباز

در وجودم ردپايي از اميدنمي يابم

 

نمي يابم

 

حال و روز من  روزمرگيست و تكرار  مررگي ها

 

روزهاي پر از زجر

 

پر از غم

 

ديگر حنجره فرياد نميزند

 

اري!

 

حنجره با واژه ي اميد بيگانه است

 

دوستي  از دور ميگفت:

 

( براي  شكستن اين روزمرگيهاي بيهوده و سخت  عاشق شو !

 

برايش  از نصرت خواندم:

 

قرارداد كثيفي است عشق

 

اري........عشق

 

چگونه ميگويي كه عشق درمان است! )

 

دوست جوابي نداد و خاموش شد .

 

يادها ميروند ....

 

خاطره ها  پاك ميشوند ....

 

سرباز  نيز فراموش ميشود....

 

در زير سايه هاي  سرد و سنگين ادمكان له ميشوم .

 

رد پايي از اميد و ارزو نمي يابم

 

نمي يابم

 

هر دو در مرده اند  .

 

در شبي كه پر بود از كابوس

 

كابوس تلخ زندگي  كردن 

 

كابوس سهمگين نفس كشيدن

 

نگاهم بر هر دو خاموش شد.

 

و اينك اين است ارمانم :

 

زندگي در مقابل مرگ

 

مرگ  در مقابل زندگي

 

اين دو جمله سالها ست  در ذهنم جولان ميدهند

 

در ميان كابوسهاي تلخ  نفس كشيدن

 

زمزمه هاي شباهنگام من

 

مرگ بود ....

 

من خسته ميشوم هر ساعت از زندگي

 

و تشنه ميشوم هر دقيقه به مرگ.

 

اين است روزهاي  سرباز

 

 و ديگر هيچ...

 

                                  (وحید سرباز)


نوشته شده توسط (وحید سرباز)(dihav) در 24 تير 1387 ساعت 21:06
ساعتها | وحید سرباز

ساعتها خواهند امد

 

ساعتهايي كه ميزايند افكاري را