|
- با تو ام شاعره ی شعرهای تنهاییم بخوان مرا تا بخوانمت با هزاران جاره ی بی مرز وجودم که هر اوایش ...نوایی از وجود ی مقدس است همچون شیطان ! که می خواند ما را به عشق بازی با تو ام شاعره ی شعرهای تنهاییم بخوان مرا .. "وحید سرباز " ************************************************** بارالها !...تو خود دستگیر بی پناهانی .بی پناهان را پناه و پناهان را پناهگاه .ستونهای ایمانمان را ماده و ماده را ماهیتی .پروردگارا ببار بر من که این تن خسته با نور تو ابیاری شود و گندمزار ایمانمان با رحمت تو به ثمر نشیند .خداندا ما را دریاب که خود هیچیم /هیچ.بی تو . با دیوارهای شهر دیری ست بیگانه ام چون دیریست...نقش روی دیوار هیبتی است مردانه ! بزرگ و وهم الود ...همچون خدایی دروغین - به بلندای شیطان ! ار ی...زلالت کودکی را به همین سادگی بستیم بر چوبه ی نیستی و عشق ... و ندای عشق را از ورای گوشهای ِ کر ِ غیرتی دروغین شنیدیم. و کشتیم ... و مدفنش را گذاردیم در دلامان و چشم ...و چشم بستیم به روشنای خورشید عصمت... و کنج عزلتی تاریک منشانه - - خفتیم در سیاهی مستِ شراب ... و جز رویی از عشق را ندیدم ! نازنینم...دشتها هم لطافت اب را و سنگها سختی ان را به جان میشنوند خندان و گریان ...هر دو اما ... و تو نیز به انزوای جسدی مینگری که در خویش محبوس است ! فکر کن !....فکر کن ! که خود زندانی و زندان بان باشی انگاه خواهی دریافت که فرار ناممکنی بیش نیست . میدانی ؟...بدان : که دیگر اغوش سرد شعرهایم نیز نمیشکند عطش مرگ را در وجودم اه ...تو نمیدانی که خالق نیز نفس کشیدن را ممنوع کرده برای سربازی محکوم ذهنی مسموم میبینی نازنینم دیگر تو هم برای حرف زدن وقت نداری ...تو هم ...! نازنینم ...میدانی مونسم اکنون چند پاره کتاب است از دوران نوجوانی ام کتابهایم ...نفرین بر نویسندگان ... گند بر اموختنها خواندیم و خواندیم و خواندیم این نیز حاصلش ! ولی نازنین - بی هدف ایینه سزاوار توست تو نیز اگر عاشق باشی اگر عاشق باشی خواهی اموخت ...به خود ...که بگذری از هر چه من است انگاه خواهی دانست ...غم ِ گذران غم نیست اری ... غم ِ گذران غم نیست . "وحید سرباز " از دفتر انسوی سراب پ ن : میام ...بیاین
+
نوشته شده در 30 خرداد 1388 20:09 توسط وحید سرباز
با شمایم – ای کوردلان...راویان ِ حکایت ِ شوم ِ عشق اتش کدامین بوته ی بی ریشه را به یدک می برید که اینچنین میسوزاند ریشه هایی - که به صد توفان نلرزید.؟ های ...لاشه ی بی جان عشق بس تان نبود ! که اینچنین چشم طمع به قطره های اشک ِ من ِ دیوانه دوخته اید ؟! خبر مرگ پدر حرامزاده تان – مجنون بس نبود که اینچنین به بی عفتی شیرین حمله میبرید ؟! های ...بگویید که بدانم:مادرتان لیلی را چه شد که با حکمی تحریف شده به نام عشق به اغوش هوس باز زمین سپردید ؟ ننگ باد اینچنین غیرتتان ای دروغان – ای سیه کاران مدعی عشق مرا با شما کاری نیست مرا بیش از این با این ننگ بازار خرید عفتتان اشنا مسازید که خود شهید این عدالت بازار دروغینم. های ...با شمایم دیگر چرا مات مانده اید ؟ فاتحه تان را بر گوری دیگر برید که گوری که بر انید –تهی است. های...بایستید –سئوالی است مرا از ادم- بگوییدش: که این زنا زادگان را در چه شب داشت؟ کاش ان سرطانی که میگویند در ماهی است در دل سفید و سرخش مینشست- تا اینچنین زشت کارانی را پدر نبود راستی – مادرتان حوا را چه شد...؟! یادم امد - به دیگر عشاق هم برسانید همان حکمی که مرگ لیلی را به ارمغان اورد اینچنین بود نوشته ای : قرارداد کثیفی است عشق- محکوم به نیستی ! بروید دیگر –بیش از این مرا به نیش این خاطرات مسموم مکشید که خود شهید این تاریک ثانیه هایم... بروید که دیگر جانی نیست در بدن بروید و بگویید :قرارداد کثیفی است عشق چگونه میگویید که عشق درمان است درد را ننگ بر شما راویان حکایت شوم عشق
پ ن : این نه شعر است ...نه نثر و نه هیچ چیز دیگر ...فقط کاغذ پاره ای بود که سنگینی ان بال پرنده ای را ازرده و روحش را اسیر داشت ...این نه غزل است نه سپید... نفیری است از دیار امواجی که سالهاست عبورشان از این قلوب دیجیتالی زاییده ای محکوم را به نام عشق بر جای گذاشته که نه برای ان برنامه ریزی شده اند و نه مواد اولیه را دارا هستند که برنامه ریزی شوند ...دوستان من این نه شعر است و نه هیچ چیز دیگر ...حکایت قلبی است که روزهاست عشق را از از درون برون کرده ...نه با خواست خود .که از برای جبر زمانه ...این حکایت واقعی عشاق است نه ان چیزی که در افسانه ها از ان یاد میشود ...این نه مجنون است و نه لیلا...حکایت شومی است که سالهاست بر قلبهای سفید و پاک مردمان نشسته انها را تا مرز کفر پیش برده ...این حکایت دستهای پژمرده ی مادری است که عشقش همه فرزندان است و غرورش همه فرزندان....حکایت پدری است که عشق و هوسبازی را که لازمه ی زندگی پست مدرن امروزی است را فدای فرزندان خود ساخت ولی حال فرزندان بدون لحظه ای درنگ ان را با کثافت بازار فروش عفت و به قول خودشان ازادی معاوضه میکنند ...این حکایت شوم جنینی است که نه یک زن - بلکه از رحم یک دختر هفده ساله به زباله دانی دانشگاهش روانه میشود ...حکایت عشقی است که جز تجاوز در بر ندارد و فقط و فقط نامش به عشق میبرند ...حکایت عشقی است میان دختر و پسری که سالهاست عشق را به لبهای خود جاری ساخته و چیزی جز هوس را از ان به یادگار نگذاشته اند . ...این نه شعر است و نه جوک و نه غزل که بعد از خواندن ان تبریکی بابت زیبا بودن ان نثار نویسنده کنین ...این حکایت تک تک انانی است که به دید خود عاشقند واین عشق را برای هزاران میخواهند نه یک...با این عشق هم دامان لیلی منشان و مجنون صفتان را لکه دار کرده اند و هم پتکی بر سر فرهادها ....عشق حکایت شومی است که رواج ان حالم را بر هم میزند در این شوم بازار زندگی ....اخری نوشت :اینها همه را انلاین نوشتم پس درباره ادای کلمات و جای مناسب ان بحث نشود چون نه دوست دارم پاک کنم ان را و نه ویرایش ...این همه حرف دل من بود و بس...حق نگهدارتان در نوشت :سرطانی که در دل ماهی است :یعنی همان ماه سرطان . در اینجا از واژه ی سرطانش من استفاده کردم. و در اخر گویندمی که دیگر برای ماندن رمقی نیست مرا . "وحید سرباز" ادامه مطلب
+
نوشته شده در 17 ارديبهشت 1388 11:24 توسط وحید سرباز
دخترک - سفیدی چشمانت را از کدامین یخچال به عاریه داری که در این گرم بازار نیرنگ چشمانم را تاب دیدن نیست ؟! و تنت یادگار کدامین نقاش است که چنین - مست نقوشند - اطراف؟! دخترک! لبانت حاصل ورز کدامین استاد است که اینچنین کهنه کهنه کارند های دخترک ...یادم امد ...ساعت هم داری ؟؟ پ ن : این شعر شوء تفاهمی بیش نبود از ارتباطی... چه فرقی میکند چه بودم -چه خواهم بود !؟ انچه هستم را ببین ایستاده بی تو ... چه فرقی میکند - چه بوده ای ! به انچه میخواهی باشی بیندیش- با من -بی من. و یا اصلا چه فرقی میکند کی - کجا خواهم مرد حال زیستنم را بنگر بی تو - با تو! ایستاده ...در خود ولی دیگر نه با تو ...نه بی تو ...خنثی شاید !
پ ن : بی بندیم را بنگر در این بازار بی بند و باری-با تو -بی تو...در خلاء شاید ! ادامه مطلب فقط سکوت ميکنم! نه مثل تو -و نه مثل من و من مست می خداوندی خويش "وحید سرباز"
پ ن : هر کسی از ظن خود شد یار من ... ادامه مطلب عشق ،چیزی به جز یک موهوم ، یک "تصور نهانی" نیست .هر کسی با قوه تصور خود ش کس دیگه ای را دوست دارد و این از قوه تصور خودش است که کیف میبرد نه از ان زنی که جلوی اوست و گان میکند که او را دوست دارد .ان زن تصور نهانی خودمان است ،یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد ."صادق هدایت .صورتکها "
پ ن : چیزایی تو زندگی هست که روح ادم و مثل خوره میخوره ولی نمیشه اون رو با کسی در میون بزاری "صادق هدایت " پایانی: گر پرده بر افتد نه تو مانی و نه من* یه کم با خودمون رو راست تر باشیم تا... ابسولوت - و فریادی در قعر سکوت اب - و روشنایی در کنج سراب و حکمی تحریف شده در میانمان عشق! و الله در گوشه ی دیوار... "وحید سرباز "
پ ن :این متن رو الان نوشتم و هیچ نظری راجع بهش ندارم و دوستم ندارم که دستکاریش کنم چون از عمق وجودمه.الان حالم فقط به این ترانه میخورهکه اثر استاد کارو هست ببار ای نم نم بارون زمین خشک ر و تر کن سرود زندگی سر کن دلم تنگه - دلم تنگه.... ادامه مطلب
+
نوشته شده در 22 فروردين 1388 13:25 توسط وحید سرباز
چشماش رو بست تابلوي سياهي ديد كه روش حك شده بود "ورود ممنوع" قدم برداشت -اهسته -اهسته-و فرياد زد:ايست ! قدمها لرزان ولي بي ترديد - گرومب - زني را در اغوش كشيد مادرش را -زمين را گويم. بوي مست كننده ي كافور فضا رو فراگرفت صورتش نمايه اي از ... ولي مرده بود "وحيد سرباز"
+
نوشته شده در 5 فروردين 1388 22:15 توسط وحید سرباز
دعا بی اثر است...! وقت مردن رسیده است
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 27 اسفند 1387 23:13 توسط وحید سرباز
چرك نويسها! رهايي زني از مهلكه ي اشتراك ********************** برای اخرین بار جلوی اینه ایستاد و مستانه فریاد زد -اری ! و بعد ان دیگر هیچ نبود بی ان نقاب ... با تو ام میفهمی!؟ ********************* با دست یک دایره روی هوا رسم کرد سیاه - سیاه... با شصتش روی لبای دایره رو فشار داد دایره هیچ نگفت ! برای اخرین بار وایستاد نگاش کرد فریاد زد :نه! با دست دایره رو روی هوا پاک کرد دیگه نه او بود - نه دایره هر دو مرده بودند ! شعر "چرک نويسهای دفترم" از دفتر شعر "انسوی سراب ..." شاعر "(وحيد سرباز)"
+
نوشته شده در 22 اسفند 1387 10:03 توسط وحید سرباز
در قابی کهنه نویسنده :فکر کنم این مال تیکنی باشه
راستش الان خوابم میاد و حوصله تایپ ندارم ولی میام و میبینمتون خوش باشین ادامه مطلب بوسيد رگهايش را تک به تک و نقطه به نقطه به نقطه - تيغ - و رگها روسپی وار مست از نوازش بی شرمانه ی تيغ همچو تازه به راه رسيدگان به پاس قدر شناسی جرعه ای او را نوشاند - خون- و مستانه فرو غلطيد بر صورت زمين -جوان- ساعت هنوز مستانه ذكر ميگفت او نيز ا ز ديدن اين مستانه عشق بازی تيغ و رگ قلبش از برای عشق بازی ميزد -بی شک- بی خبر از قلب رنجورش -نميدانست که او نيز عمرش پاد گردان بود - تیک و تاک و ناگاه - ایستاد- جوان نیز -و تیغ خون میگریید - از برای مرگ رگ - معشوقه اش- ولی زمین خون میخواست و خدا در تماشا ....بی شک!؟ ادامه مطلب
+
نوشته شده در 12 اسفند 1387 22:53 توسط وحید سرباز
کدام ابشار برای فرود از صخره ای بلند غرورش را شکست ؟ کدام رود برای بستر بک دشت تشنه عصیانش را فروخت؟ رد پای صدها ستاره در یک نگاه زمزمه ی موزون چشمه ها در یک صدا دل داغ افتاب میان سکوت یک شراب کهنه پنهان شده بود . من امید را از برگ خشک و زردی اموختم که تن یه وسوسه ی باد سپرد ... رقصید و چرخید و پوسید ریشه های درخت را بوسید و بارها میان ساقه های عریان درخت رویید سپید مشکی من اسما ن خاطره هایم - پر از ستاره های مهربانی توست. مینای عزیز ...۱۱/۱۲/۱۳۸۷ بوی اسرار نیمه شب می اید و من مست در محراب - و ضو با شراب دانه های تسبیح به اسارت عصیان کرده اند . صدای ایه های عشق می اید - - دانه های تسبیح ایمان اوردند و از بند گریختند و رها شدند -اواز رود موقع رفتن چه بود ؟ - امید ابشار برای رسیدن چه بود ؟ سپید مشکی من انصاف داشته باش بهانه ی تو برای ذخیره ی قاصدک چه بود ؟ مینای عزیز....۱۰/۱۲/۱۳۸۷ باده امروز به دستان خدا ریخته شد . و سلامت گفتم- من تو را بار دگر در همین حال و هوا بود خدا - گفت فرزند جگر گوشه ی من -تو چرا تنهایی؟ به خدا مات شدم-بغض سردی در گلویم خشکید ! اشک در چشم چپم میلرزید-دست بر قلب نهادم گفتم -تو چرا میپرسی؟ و به لبخند ی گفت:چون که خود نیز چو تو تنهایم مستی ام زد بر سر -بغض سردم ترکید و دویدم سویش-و در اغوش خدا گرییدم -لحظه ای چند به حالم گریید. و لبش شانه ی سردم بوسید و به هق هق میگفت: "از همین حال -تو را یار منی باشد و بس!" لحظه ای چند در اغوش فشردم او را مستی ام از کف رفت... دگری با ر به چشمم اشکی-چند لرزید و به پایین لغزید دست بردش به سرم گفت که عشق "در زمین دگری غیر خودش میخشکید." **** و دگر بار زمین مینوشید -جرعه ای باده ز دستان خدا و سرم پاد زمان میچرخید - - در سرم چون فکری-من کجا ... حضرت دوست کجا؟!!!! "وحید سرباز"
پ ن : تمامی این شعرها و افکاری که میبینین روی صفحه من میاد همش زاده ی افکار من است و هیچگونه واقعیتی ندارد در ضمن ما از سیستم بی عشقی استفاده میکنیم و همش توهمی بیش نیست این رو گفتم که کسی فکر دیگه ای نکنه و اینم بگم تا حالا هر چی از خودم و عشق پر زده ام گفتم همش توهم بوده و دروغ . امیدوارم شماها انجوری نباشین خیلی دوستون دارم و تخیل خودم رو هم خیلی ستایش میکنم
در ضمن بعد اینکه کتابخونه دیجیتالیم رو رویا بلاگ مسدود کرد یه سایت جامع از نادر ترین کتب ممنوعه رو راه انداختم که میتوین از اینجا اونو ببینین سایت کتب ممنوعه سیاسی و رمان و شعر
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 3 اسفند 1387 10:35 توسط وحید سرباز
از حالا تا ديروزهای بی انتها .......................حق نگهدارتان باد "وحید سرباز" من به تو مات شدم و چه زيبا ان روز و خدا را جستن و چه زود ان بگذشت و چه زود این امد و تو با من ماندی ...و عزیزی دیگر و چه سخت ان لحظه و دوباره تنها .. .بی تو و بس رسوا ******************* بر سرم جانا چه خواهد امدن بی تو ندانستم نداستم دلم بی تو ندارد ارزشی مانند یک ارزن ولی رفتی ولی رفتی و غمنامه شدم مانوس و خواهم رفت ... خ و ا ه م ر ف ت ... "وحید سرباز"
+
نوشته شده در 15 بهمن 1387 20:58 توسط وحید سرباز
از حالا تا دیروز سیاهم هزاران فرسنگ ...خاک را به کول برده ام تا ؟ مرده ها مست ! اصلن چه ربطی دارد که بگویم تو بی وفا یی یا مثلن به خاک بسپارمت تا دم مرگت یا مثلن میخواهم ثابت کنم که دیگر -مثلن - سرباز را موش هم نمیخورد چه برسد به خرگوشی که دیگر دندانهایش هم نمیدانند چه خورده اند . یا اصلا شاید نمیدانم را بدانم یا که نه زندگی را بمیرم و مرگ را زندگی ... وه ! چه نیکو زشتی بودی از حال تا دیروز از برایم که نیستی را در تو نیست تر میدیدم ...بی تو نمیدانم چه خاکی بر سرت بریزم که هیچ گلدانی را گلی همچو خود که - نه - همچو تو ندیده نمیدانم شاید از شکل نحست که ندیده دیده شدی - که نه - ندیده شدی دیده خواهم خورد ! خواهم خورد - وه یا اه ! نمیدانم -ولی در عین .... نمیدانتم بروم بخوابم که دیگر دانسته هایم را بیش از این ندانی ولی بدان زندگیت کمدی تلخی است یا اصلا به .... بیشتر شباهت دارد تا - مرگ - نه ...زندگیت را گویم عسلکم! نه با خود بودم.... حال تو هم برو بخواب که دیگر از شکل نحست هم بیزارم که گربه صفتی - نه روباه صفت!؟ راستی اسموم رو یادت هست یا نه اونم مثل اون ....فراموش کردی ؟ راستی اسمت چی بود؟؟؟؟؟؟؟ .......................................... پ ن: هزیونی بیش نبود ولی اسمت چی بود "وحید سرباز" یهویی الان اومد پس ایراد نگیرید !
+
نوشته شده در 4 بهمن 1387 23:10 توسط وحید سرباز
مرا در بین شهر امن آغوشت چنان برگیر بیا و بوسه باران کن رخم را بازوانم را "تقدیم به ... عزیزم"
+
نوشته شده در 28 دي 1387 00:00 توسط وحید سرباز
شستش را حواله کرد به نجات غریق ! و غرق شد در رویایی که تا زانوهایش نمی رسید! جسدش را از شعر بیرون کشیدند هنوز م ی خ ن د ی د......
+
نوشته شده در 23 دي 1387 16:29 توسط (وحید سرباز)(dihav)
لرزید در عمیق اینه تصویر پ ن:این شعر اثر استا د نصرت رحمانی بود که بسیار دوست میدارمش
+
نوشته شده در 21 دي 1387 12:01 توسط (وحید سرباز)(dihav)
خالی شده ام از بوی تعفن عشق و اینجا تنها به سوگ نشسته ام زنده به گوری را " مغزم پاد ساعتگرد میچرخد و من مست مرثیه ای که تنهایم برای تنها میخواند.. ...به دیدار نزدیکم ! "وحید سرباز" پ ن : ویرایش نکردم پس مشکلاتش رو ببخشید
+
نوشته شده در 15 دي 1387 17:53 توسط (وحید سرباز)(dihav)
هرگز هرگز ................................................................. گويشي از نوع سرباز : (.........تقديم تو من ِ بيهوده در ما كاش در من بيهوده بودي با تو ام بود و نبود كاش نبودي و من هم... كاش در خواب هم نميديدمت اي زيبا ترين زشت دنيا با توام كه هستي ام بودي در اين بود و نبود من كاش مرده بودي و مرده بودم تا بودم را در نبودت معنا و من هم نبودم حتي بونم را بودني باش و نبودنم را بودن و باش تا نباشم در اين بودنهاي بي شرم و زنجير گونه ودر بودنت نبودنم را معنا كن كه بودنت را به نبودم ميفروشم و هر دينارش را به بودنت خواهم سپرد تا بودنت را بودني بسيار باشد در اين بيهوده بودن و نبودنم را بيشتر دوس بداري از بودن و نخواهم بود بيش از اين در اين تحقير بودن و خواهي بود با ديگر بودنها و ... نبودنم را از يادت ببر تا بودنت را در ياد بسپارم باش تا نباشم در اين بيهوده بازار نبودن!) تقذيم به مظهر بودنم در اين هيچ بازار
|